۱۳۸٥/٤/٢٢

...؟؟

 

  هيس !!!

  بايد سكوت كنم . قسم خورده ام ساكت بمانم . پرسشهاي بي پاسخ م را نيز براي دل خود نگاه مي دارم . بايد سكوت كنم .

  ياور مهربانم ؛ اي آنكه هيچگاه مرا نبردي از ياد ؛ قصه گذشته هاي من به چند نقطه چين رسيده است و   كسي چه مي داند اين نقطه چين با كدامین كلمات پر خواهد شد . هر چه هست و هر چه باشد ؛ ديگر اينجا يا  هيچ جاي ديگر در اين مورد چيزي نخواهم گفت . سكوت و باز هم سكوت

 

لطفا گوسفند نباشيد

 

وبلاگ جديد من  ( http://khod-shenasi.blogfa.com )

.. منتظر حضور سبزتان هستم .

يا حق

ايوب

۱۳۸٤/۱٠/٢۱

عيد قربان

هر کس که توانسته ؛ برای رضای خدای خويش چيزی قربانی کرده است

من برای تو ؛ جانم را آورده ام ... باشد که مقبول افتد

 

عيدت مبارک ؛ يگانه من

ايوب

۱۳۸٤/۱٠/۱

يلدايی ديگر

شب است و سياهی و آسمانی همچون چشمان من بغض آلود . سکوت همه جا را فراگرفته و خيالت باز خيالم را همراه خود کرده است . دستانم گرمای دستان نجيبت را تمنا می کند و چشمانم ؛ برق چشمانت را آرزومند است . گوشهايم مست زمزمه های شيرينت هستند و عطر ياد تو ؛ تمامی فضای اطرافم را فراگرفته است .

اما دلم ؛ آه ... دلم

دلم بهانه دلت را گرفته است . بهانه تو را ؛ بهانه حضورت ؛‌ بهانه موج موج گيسويت . آن يلدای برين .. آن مشک عنبرين .

امشب شب يلداست . يلدای تنهايی ؛ يلدای انتظار ؛ يلدای نازک دلی های قلب ها بی قرار . امشب ؛ شب يلداست .شب رسيدن ماه به خورشيد . شب ممکن شدن ناممکن ها . شب بلند آرزوها . 

کاش بودی ؛ کاش ...

نمی دانی چه دلتنگم از بی تو بودن             نمی دانی چه محزونم ؛ از بی تو ماندن

در اين ديجور شب بی پايان ؛ چراغ خانه دلم روشن از ياد توست ؛ اما کاش ... کاش اين خانه را ديگر از عطر نفسهايت محروم باقی نگذاری .کاش ديگر ....

ماه به خورشيد رسيد ؛ اما من به تو  هنوز ..... آه  

امشب به ياد تو و برای تو دست به دامان مونس شيرين کلام خويش بردم . او نيز فقط از تو می گويد .. فقط از تو

 

مدامم مست می دارد ؛ نسيم جعد گيسويت

                              خرابم می کند هر دم ؛ فريب  چشم جادويت

پس از چندين شکيبايی‌؛ شبی يارب توان ديدن

                               که شمع ديده افروزيم  در  محراب ابرويت  ؟؟

زهی همت که حافظ راست کز دنيی و عقبی

                                نيامد هيچ در چشمش ؛ بجز خاک سر کويت

 

روحت شاد ای خواجوی من ؛ چه خوش از دلم آگهی ؛ چه خوش از دلم نقل ميکنی .

 

نازنين من

   يلدای روشن ت ؛ مبارک   

ايوب

۱۳۸٤/٩/٢٧

بيکران تنهايی من

دلم برای تـــو تنگ است

   و یادگار نگاهت

                                در عمق آرزو جاریست

 

 

هنوز هم

 امید حضورت ، در آینه ها  پیداست

همیشه ،  صفای وجودت ،

  کنــــار من خالیست

 

 

هنوز

         هجوم خيالت

به قلب من  ماندست ،

هنوز 

      حضور تــــــــو

                         در بی انتهای خیال من، باقیست

 

 

همیشه یادگارنگاهت ،

                   برای بیکران تنهایی من،  کافیست !

 

                                                            دلم برای تـــــــو تنگ است.......

ايوب

۱۳۸٤/٩/۱٠

نيستی که ببينی

تو نيستي كه ببيني
 چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است
 چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست
چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است

تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر نگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من


چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام


به خواب مي ماند

تنها به خواب مي ماند
 چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
 چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
 جواب مي شنوم

 
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
 تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است


غروب هاي غريب 
 در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
 در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني

 

فريدون مشيری

 


 

ايوب

رد پاي باران
 
يادگاران ايام
 
ترنم
 
بازديد
Free Hit Counters
 
ياد ايام