شب است و سياهی و آسمانی همچون چشمان من بغض آلود . سکوت همه جا را فراگرفته و خيالت باز خيالم را همراه خود کرده است . دستانم گرمای دستان نجيبت را تمنا می کند و چشمانم ؛ برق چشمانت را آرزومند است . گوشهايم مست زمزمه های شيرينت هستند و عطر ياد تو ؛ تمامی فضای اطرافم را فراگرفته است .
اما دلم ؛ آه ... دلم
دلم بهانه دلت را گرفته است . بهانه تو را ؛ بهانه حضورت ؛ بهانه موج موج گيسويت . آن يلدای برين .. آن مشک عنبرين .
امشب شب يلداست . يلدای تنهايی ؛ يلدای انتظار ؛ يلدای نازک دلی های قلب ها بی قرار . امشب ؛ شب يلداست .شب رسيدن ماه به خورشيد . شب ممکن شدن ناممکن ها . شب بلند آرزوها .
کاش بودی ؛ کاش ...
نمی دانی چه دلتنگم از بی تو بودن نمی دانی چه محزونم ؛ از بی تو ماندن
در اين ديجور شب بی پايان ؛ چراغ خانه دلم روشن از ياد توست ؛ اما کاش ... کاش اين خانه را ديگر از عطر نفسهايت محروم باقی نگذاری .کاش ديگر ....
ماه به خورشيد رسيد ؛ اما من به تو هنوز ..... آه
امشب به ياد تو و برای تو دست به دامان مونس شيرين کلام خويش بردم . او نيز فقط از تو می گويد .. فقط از تو
مدامم مست می دارد ؛ نسيم جعد گيسويت
خرابم می کند هر دم ؛ فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايی؛ شبی يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت ؟؟
زهی همت که حافظ راست کز دنيی و عقبی
نيامد هيچ در چشمش ؛ بجز خاک سر کويت
روحت شاد ای خواجوی من ؛ چه خوش از دلم آگهی ؛ چه خوش از دلم نقل ميکنی .
نازنين من
يلدای روشن ت ؛ مبارک